چرا نباید ۹۰٪ از حرف‌ های زندگی را جدی بگیرید؟

در دنیای امروز، پراز حرف‌ های زندگی و حرف‌های متنوع، یکی از بزرگترین هنرها توانایی تشخیص اولویت هاست. استاد ادیب، در یکی از سخنان ارزشمند خود می‌گوید: “سیاست یعنی هنر تعیین اولویت”.

این جمله ساده اما عمیق، به ما یادآور می‌شود. که موفقیت در زندگی تا حد زیادی وابسته به این است.که بدانیم کدام حرف‌ های زندگی ارزش توجه دارند و کدام‌ها نه.

چرا نباید به حرف‌ های زندگی اهمیت دهیم؟

دوگل، قهرمان جنگ جهانی دوم فرانسه و رئیس‌جمهور محبوب این کشور، در یکی از مصاحبه‌هایش بیان کرد که: “هیچ چیز به اندازه بی‌اعتنایی به انسان آسیب نمی‌زند”. این جمله بیانگر قدرت بی‌اعتنایی است. زمانی که به موضوعی بی‌تفاوت هستید، در واقع بزرگترین ضربه را به آن وارد می‌کنید. این اصل ساده را می‌توان به تمام جنبه‌های زندگی تعمیم داد: اگر ۹۰٪ از مسائل و حرف‌ها را جدی نگیرید، هیچ اتفاق بدی رخ نخواهد داد.

تجربه‌ای از گذشته

در زمان محمدرضا شاه، رئیس سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سی‌آی‌ای) به یکی از سؤالات درباره تعامل با شاه پاسخ داد: “ما هرگز شاه را جدی نمی‌گرفتیم”. این پاسخ شاید در نگاه اول تعجب‌برانگیز باشد، اما نشان‌دهنده قدرت عدم جدی گرفتن برخی حرف های زندگی است.

چالش‌های نسل جدید

نسل جدید به برخی از حرف‌ها و مسائل بسیار جدی واکنش نشان می‌دهد، که این موضوع می‌تواند منجر به مشکلات بیشتری شود. پر کردن ذهن با حرف‌ های زندگی که بی‌اهمیت هستند، ما را از دیدن و تمرکز بر روی مسائل اصلی باز می‌دارد.

حرف‌ های زندگی

نتیجه‌گیری

اگر بتوانید ۹۰٪ از حرف‌ها و مسائل بی‌اهمیت را جدی نگیرید، ذهن شما آزادتر خواهد بود و می‌توانید روی اولویت‌های واقعی زندگی تمرکز کنید. این روش را امتحان کنید و خواهید دید که چگونه آرامش و موفقیت به زندگی شما نزدیک‌تر می‌شود.

این نکته ساده ولی ارزشمند را به یاد داشته باشید: هر چقدر که کمتر به حرف‌ های زندگی واکنش نشان دهید.شما آسان‌تر و موفق‌تر خواهد بود.

من این همه نیستم

“داستان من این همه نیستم” روزی روزگاری، شیخ ابو طاهر حرمی، رضی الله عنه، بر پشت الاغی سوار بود و یکی از شاگردانش افسار الاغ را در دست داشت. آن‌ها از بازار می‌گذشتند که ناگهان کسی فریاد زد: “این پیرمرد بی‌دین آمد!” از شنیدن این سخن شاگرد را برآشفته ساخت و وی قصد کرد به آن مرد سنگ پرتاب کند. مردم بازار همه به هیجان آمدند. شیخ به شاگردش گفت اگر ساکت شوی، چیزی به تو خواهم آموخت که از غم‌ها رهایی یابی.

وقتی به خانقاه بازگشتند، شیخ از شاگرد خواست که صندوقی را بیاورد. وقتی شاگرد صندوق را آورد، شیخ کیسه‌هایی از آن بیرون کشید و جلوی او گذاشت. شیخ گفت: “ببین، از افراد زیادی نامه‌هایی دارم که فرستاده‌اند. بعضی مرا ‘شیخ امام’ خطاب کرده‌اند، بعضی ‘شیخ زکی’، بعضی ‘شیخ زاهد’، و بعضی دیگر ‘شیخ الحرمین’. این همه لقب است، نه اسم. و من این همه نیستم

هر کس بر حسب اعتقاد خود سخن گفته و لقبی به من داده است. اگر آن بیچاره هم بر حسب عقیده‌اش سخنی گفته و لقبی به من نهاده، چرا باید این همه خصومت ایجاد شود؟”

نتیجه‌گیری داستان “من این همه نیستم”

در پایان این داستان آموزنده، شاید پرسشی که بر زبان جاری می‌شود این باشد: چگونه ما می‌توانیم دنیای پیرامون خود را درک کنیم؟ آیا دریچه‌ای که از آن به جهان می‌نگریم، منصفانه است یا آلوده به پیش‌داوری‌های ناخودآگاه ما؟ ما غالباً در معرض دیدن موضوعات به صورت سیاه و سفید هستیم، در حالی که حقیقت غالباً در طیف‌های خاکستری قرار دارد. ذهن ما، به مانند کلاهی بر سرمان، یا به رنگ تیره بدبینی آغشته است یا به سپیدی خوش‌بینی. درک ما از دیگران نیز گاهی به شدت قطبی است؛ یا آنها را بی‌نقص می‌بینیم یا به کلی نقص‌آلود. ولیکن، جای تامل است که شاید گاهی آنچه ما بر آن حکم می‌رانیم، تنها برداشتی است محدود از واقعیتی پیچیده.

این داستان حکیمانه، انعکاسی است از دعوت به تعمق و درک بهتر عمق مسائل پیش رو. شیخ، به جای پاسخ به هر اتهام با خشونت، راهی به سوی فهم و آرامش نشان می‌دهد. او می‌آموزد که هر یک از ما می‌توانیم برداشت‌های متفاوتی از یک شخص داشته باشیم، و این برداشت‌ها نیز چیزی جز نمایی محدود از کل نیستند.

پس بیایید با زبانی باز و قلبی وسیع‌تر به استقبال تفسیرهای متفاوت از یک واقعیت برویم و بپذیریم که “من این همه نیستم”، یک فریاد است برای فراخی نظر و گشودگی اندیشه در برابر پیچیدگی‌های انسانی.

حرکت در مسیر زندگی

حرکت در مسیر زندگی

در حال صحبت با دوستی بودم که می‌گفت: “در گذشته، حدود ۲۰ سال پیش، ما به‌یک‌باره راه می‌افتادیم و به سمت مشهد می‌رفتیم و فردای آن روز باز می‌گشتیم. امروز، از کرج تا تهران که می‌خواهیم برگردیم، ترافیک راه آزاردهنده است و ما را خسته می‌کند.” این صحبت‌ها مرا به فکر فرو برد. در زندگی نیز، همانند سفر، وقتی در حال حرکت هستیم هرگز خسته نمی‌شویم، هرچند با سرعت کم. اما زمانی که متوقف می‌شویم، زندگی خسته‌کننده می‌شود.

به این نتیجه رسیدم که اگر در ترافیک گیر کنیم، در اصل متوقف شده‌ایم و چیز دیگری از دست نمی‌دهیم جز زمان، و این ما را خسته می‌کند. اما در زندگی، این اصل صادق نیست. وقتی در زندگی متوقف می‌شویم، در حقیقت در حال عقب‌گرد هستیم. دیگران در حال پیشرفت و سبقت گرفتن از ما هستند، در حالی که ما در یک ترافیک خیالی گیر افتاده‌ایم. مهم‌تر از همه، چیزی که از دست می‌دهیم، زمان است. در آینده می‌توان به بقیه مجدد رسید، اما آیا می‌توان زمان را برگرداند؟

زمان، باارزش‌ترین دارایی ماست. هر لحظه‌ای که از دست می‌دهیم، به‌طور غیرقابل جبرانی از دست رفته است. بنابراین، در هر لحظه‌ای که به نظر می‌رسد متوقف شده‌ایم، باید به یاد داشته باشیم که این توقف به معنی از دست دادن فرصت‌ها و پیشرفت‌هاست. زندگی مانند جاده‌ای است که باید همواره در آن حرکت کنیم، حتی اگر سرعت‌مان کم باشد. حرکت کردن، هرچند آهسته، همیشه بهتر از ایستادن است. این است حرکت در مسیر زندگی

 

من که بینم گذر عمر در این اشک روان
هوس سایه بید و لب جو ، از چه کنم ؟

هر دم از رهگذری زنگ سفر می شنوم
تکیه بر عمر چنین بسته به مو ، از چه کنم

معینی کرمانشاهی

علیرضا بهرامی نسب

۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

در کشاکش انصاف و حقیقت

در کشاکش انصاف و حقیقت مطالعه این مقاله خالی از لطف نیست!

در بسیاری از موارد، ما شاهد اشتباهات و انحرافات اطرافیان خود هستیم و با توجه به تجربیات خودمان، سعی داریم آن‌ها را از مسیر اشتباه‌شان آگاه کنیم. اما متاسفانه گاهی نتیجه به نحوی پیش می‌رود که نه تنها تلاش‌های ما بی‌ثمر می‌ماند، بلکه خودمان نیز محکوم می‌شویم و با مشکلاتی مواجه می‌گردیم. در این باره، حکایت زیر را بازخوانی کنیم:

گویند امام فخر رازی، یکی از بزرگ‌ترین علمای عصر خود بود و بر تمام مذاهب علمی تسلط داشت. او بسیار زبان‌آور و فصیح بود و در ری بر کرسی درس و منبر، مبلغان اسماعیلیه را لعن می‌کرد.

وقتی خبر به محمدبن الحسن، فرمانروای بزرگ اسماعیلیان الموت رسید، یکی از فداییان اسماعیلی را فرستاد که او را به قلعه بیاورد یا بترساند تا توبه کند.

فدایی اسماعیلی به ری آمد و به امام فخر گفت که طلبه‌ای است و می‌خواهد کتاب “وجیز” در فقه را نزد او بخواند.

امام فخر هفت ماه برای او وجیز می‌گفت و فدایی فرصت مناسب برای انجام ماموریتش نمی‌یافت. تا اینکه روزی مولانا را در خانقاهی تنها یافت. وارد خانقاه شد، در را محکم بست، کاردی بیرون کشید و به سمت امام فخر حمله‌ور شد.

امام می‌دوید و می‌گفت: “ای مرد چه می‌خواهی؟” فدایی گفت: “می‌خواهم شکم تو را از سینه تا ناف بدَرَم. چرا بر منبر ما را لعنت کردی؟”

امام همچنان می‌دوید تا اینکه فدایی او را گرفت و بر سینه‌اش نشست. مولانا زینهار خواست و گفت توبه کردم. از آن پس دیگر بر منبر اسماعیلیان را لعن نمی‌کرد.

یکی از شاگردان امام از او پرسید: “مولانا، هر بار اسماعیلیان را لعن می‌کردی، اکنون چرا نمی‌کنی؟” امام گفت: “ایشان برهان قاطع دارند و من به چشم خود دیده‌ام. مصلحت نیست با ایشان به لعنت و عتاب کردن.”

نتیجه‌گیری: در بسیاری از موارد، اصرار بر درستی و حقیقت بدون در نظر گرفتن شرایط و عواقب آن، می‌تواند به ضرر خود ما و اطرافیانمان باشد. بهتر است در مواجهه با مشکلات و انتقاد از دیگران، همیشه عواقب و شرایط را در نظر بگیریم و با درایت و خردورزی عمل کنیم.

 

 گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه‌پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد

دکتر شفیعی کدکنی

 

علیرضا بهرامی نسب

نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳

آیا روش انتخابی من برای حل مشکل درست بود؟

قطعا در زندگی بعد از مواجهه با مشکلات به این موضوع فکر میکنیم که آیا روش انتخابی من برای حل مشکل درست بود؟

+ من تمام تلاش خودمو کردم و بهترین روش انتخاب کردم.

– روشی که انتخاب کردی چی بود ؟

+ اینکه بهش گفتم میشه باهم بریم پارک قدم بزنیم ؟ رفتیم و آروم و مهربون بهش گفتم که امکانش هست که منو حذف کنی از اون کار؟

– خب عکس العمل اون چی بود ؟

+ اون که همیشه با من مشکل داره کلا نرمال نیست. آخرم مشکل ما توی کار بدتر شد.

– خب اگه بهترین روش را انتخاب کردی چرا نتیجه نداشت !؟

+ چون اون همراهی نکرد باهام.

همیشه وقتی با مشکلاتی در ارتباط با دیگران روبرو می‌شویم، فکر می‌کنیم روشی که انتخاب کرده‌ایم، واقعاً عالی و بی‌نقص بوده است. اگر نتیجه خوبی بگیریم، می‌گوییم که درست فکر می‌کردم و حق با من بود. اما اگر نتیجه‌ای نگیریم، باز هم همین را می‌گوییم و شکست را به گردن طرف مقابل می‌اندازیم.

پس، واقعاً چه معیاری وجود داره که نشون بده عملکرد ما درست بوده یا نه؟ دیشب داشتم به این فکر می‌کردم و یک معیار نسبتاً خوبی برای این مسئله پیدا کردم.

 

اولاً: برای هر مشکلی حداقل یک یا چند راه حل وجود داره که می‌تونه به طور کامل اون مشکل رو حل کنه. چون ما اطلاعات کافی نسبت به همه راه حل‌ها و روش‌ها نداریم، ممکنه نتوانیم اون‌ها رو پیدا کنیم و ممکنه روشی که انتخاب می‌کنیم درست از آب در نیاد.

 

دوماً: به اندازه تعداد انسان‌های روی کره زمین، سلیقه‌ها و طرز فکرهای مختلف وجود داره و هیچ کس کاملاً شبیه دیگری نیست. انسان و تفکر او محصول تجربیاتی است که از دوران کودکی تا به امروز کسب کرده. پس طبیعتاً یک روشی که روی یک نفر جواب می‌ده، لزوماً روی نفر دیگری جواب نخواهد داد.

 

در نتیجه: اگر ما از روش انتخابی خود نتیجه گرفتیم و مشکل حل شد، پس روش و رفتاری که انتخاب کردیم درست بوده. در غیر این صورت، روش ما اشتباه بوده است.

 

انداختن تقصیر به گردن دیگران مشکلی را حل نمی‌کند. باید بیاموزیم که در برخورد با افرادی که خشن و بدخلق هستند، از یک روش خاص استفاده کنیم و در مواجهه با کسانی که شکاک و بدبین‌اند، روش دیگری به کار ببریم. ما هستیم که باید روش‌های خود را با توجه به ویژگی‌های شخصیتی طرف مقابل تغییر دهیم. پدیده‌ها در برابر ما تغییر ناپذیرند و نباید انتظار داشته باشیم که آن‌ها تغییر کنند.

تعادل در مدیریت بحران

درسهایی از دو دنیای متفاوت تعادل در مدیریت بحران

در یک خانواده‌ی ساده و معمولی، مرد و زنی زندگی می‌کردند که دو دختر داشتند. هر دوی آن‌ها ازدواج کرده بودند.

روزی، مادر به شوهرش گفت که مدت‌هاست خبری از دخترها ندارند و از او خواست تا سری به آن‌ها بزند و احوالشان را جویا شود.

پدر ابتدا به دیدن دختر بزرگتر رفت. دختر در پاسخ به سوال پدر درباره‌ی احوال خود و همسرش گفت: «پدر، همسرم کشاورز است. دعا کن باران بیاید که بتوانیم محصول خوبی از گندم‌ها برداشت کنیم. اگر باران نیاید، وضعیت ما سخت می‌شود و قطعا ما بدبخت خواهیم شد.»

سپس پدر به دیدن دختر کوچکتر رفت. این دختر نیز در جواب پدر گفت: «پدر، همسر من خشت می‌سازد. دعا کن باران نیاید، چرا که اگر باران ببارد، خشت‌ها خراب شده و ما دچار مشکل می‌شویم و قطعا بدبخت خواهیم شد.»

پدر با شنیدن این دو داستان به نزد همسرش بازگشت.

زن پرسید که حال دختران چطور است؟ پدر با نگرانی پاسخ داد: «خبر این است که چه باران بیاید چه نیاید، ما بدبخت خواهیم شد.»

برداشت‌های مدیریتی( تعادل در مدیریت بحران)از داستان باران و خشکسالی

این داستان ساده از دو دختر و دو شرایط متضاد زندگی‌شان، درس‌های ارزشمندی در مورد مدیریت و تصمیم‌گیری در شرایط بحرانی ارائه می‌دهد. در زیر به برخی از این برداشت‌های مدیریتی اشاره می‌کنیم:

  1. انعطاف‌پذیری در تصمیم‌گیری:

    • مانند پدری که بین دو دخترش مانده است، مدیران نیز گاهی اوقات باید تصمیم‌هایی بگیرند که ممکن است به نفع یک بخش باشد و به ضرر بخش دیگر. در این شرایط، انعطاف‌پذیری و توانایی سازگاری با شرایط متغیر اهمیت پیدا می‌کند.
  2. تعادل بین منافع متضاد:

    • تلاش برای یافتن راه‌حلی که حداقل آسیب را به افراد مختلف بزند، یکی از مهارت‌های کلیدی در مدیریت است. این شامل شناخت دقیق از منافع هر طرف و کار برای رسیدن به بهترین نتیجه ممکن است.مدیریت هوشمندانه ریسک ها یکی از فاکتور های مهم مدیریتی است.
  3. مدیریت ریسک و پیش‌بینی عواقب:

    • داستان نشان می‌دهد که چگونه عدم توجه به پیش‌بینی نتایج می‌تواند به وضعیتی منجر شود که “چه باران بیاید و چه نیاید” هر دو حالت مشکل‌ساز است. مدیریت هوشمندانه‌ی ریسک‌ها می‌تواند از بروز چنین موقعیت‌هایی جلوگیری کند.
  4. دوراندیشی و ساخت پل‌های جدید:

    • به جای اینکه پل‌های پشت سر را خراب کنیم، باید در پی ساخت پل‌های جدید و استحکام بندی روابط فعلی باشیم. دوراندیشی و حفظ انعطاف‌پذیری در روابط کلیدی، مانند نگهداری از خانواده و حفظ روابط حرفه‌ای با همکاران و سرمایه‌گذاران، می‌تواند به استحکام بیشتر در شرایط بحرانی کمک کند.
  5. نقش تکیه‌گاه‌های اجتماعی و حرفه‌ای:

    • مشکلات بین خانواده پدری و همسر، یا بین مدیر و سرمایه‌گذاران نمونه‌هایی هستند که نشان می‌دهند چگونه تضاد منافع در دو عرصه مختلف می‌تواند به تشدید بحران‌ها منجر شود. حفظ تکیه‌گاه‌های اجتماعی و حرفه‌ای قوی و موثر، می‌تواند در زمان‌های بحران به عنوان حمایت عمل کند و از پیامدهای منفی جلوگیری کند.

این برداشت‌ها می‌توانند به مدیران کمک کنند تا در شرایط دشوار، با دیدی باز و جامع، به حل مسائل بپردازند و با استفاده از توانایی‌های تطبیق‌پذیری و دوراندیشی خود،مدیریت هوشمندانه ریسک ها، به بهترین نتایج دست یابند.

 

علیرضا بهرامی نسب

دوم اردیبهشت سال ۱۴۰۳

من بی لیاقت نیستم !!!

من بی لیاقت نیستم !!! در این مقاله تحلیل متفاوتی از این جمله خواهید خواند!

بارها پیش آمده است که هر یک از ما دچار مشکلاتی شده‌ایم و پس از آن، تجزیه و تحلیل‌ها آغاز شده است.

مقصر این مشکلات کی بود؟ کدام تحلیل جذاب‌تر است؟ کدام تحلیل برای ما مطلوب‌تر است؟ اگر پول، زمان یا اعتباری را از دست دادیم، چه چیزی ما را آرام می‌کند؟

مردم تمایل دارند تحلیل‌هایی را مدنظر قرار دهند که دلیل شکست خود را بی‌لیاقتی آنها نشان ندهد.

هر تحلیلی که ما را مقصر نشان دهد، از نظر ما جذاب نیست. اگر پول من در بورس از بین رفت، دوستم به من بگوید: “تقصیر خودت بود.” از نظر من، تحلیل جذابی نیست.

اما اگر بگوید: “تقصیر دولت بود که این بلاها بر سر خیلی از افراد آمد”، تحلیل جذابی خواهد بود.

در زندگی خانوادگی، اگر از همسرم جدا شده باشم و شخصی بگوید: “تقصیر خودت بود”، مانند این است که کلی ناسزا حواله من کرده، و اگر جوری صحبت شود که مقصر همسرم بوده، آن شخص عزیز و محترم خواهد بود.

تحلیل باید آرامش بخش باشد. مردم باید به ما بگویند: “مقصر این اتفاق تو نبودی. شخص دیگری بود.” مقصر هر چیز و هر کسی است، غیر از من.

این نوع تحلیل‌ها جذاب هستند و در ابتدا آرامش می‌دهند. اما در ادامه چگونه؟ آیا پول، زمان و اعتبار بازخواهد گشت؟ آیا روحیه شما بازخواهد گشت؟

راهکار چیست؟

راهکار این است که حتی اگر مقصر دولت بود، حتی اگر مقصر شریک من بود، حتی اگر مقصر همسر من بود، مقصر واقعی را خودمان بدانیم.

وقتی مقصر را دیگری بدانیم، تلاشی برای اتفاق نیافتادن مجدد آن نمی‌کنیم، چون مقصر ما نبودیم. اما اگر مقصر خودمان باشیم، موضوع را دقیق بررسی می‌کنیم و تلاش می‌کنیم دیگر این اشتباه را مرتکب نشویم.

در برخی جلساتی که داشتم، حتی این نظر را داشتم که اگر در حال عبور از خیابان بودید و یک شخص بی دلیل به شما سیلی زد، مقصر این اتفاق را خود بدانید، نه آن شخص دیوانه…

علیرضا بهرامی نسب

۲۱ اسفند ۱۴۰۲

تعریف متفاوت از انسان باهوش

در این مقاله با یک تعریف متفاوت از انسان باهوش آشنا خواهید شد!

در شرایط فعلی افرادی موفق هستند که باهوش باشند. اگر باهوش نباشند پولی بدست نمی آورند و پولی هم از پدر رسیده باشد همه را از بین خواهند برد. حالا باهوش بودن یعنی چه ؟

تعریف باهوش بودن امروز با ده سال پیش تفاوت دارد. فرد باهوش امروزی کسی است که در محیط کاری خود حداقل ۲۰ مولفه که باید به آنها توجه داشته باشد را در کاغذی بنام چک لیست بنویسد.

اگر این موارد به ۵۰ عدد برسد با شخص با ضریب هوشی بسیار بالا روبرو هستیم. این مولفه هایی که نوشته شده اند باید ضد هم باشند.

تعدادی دیگر باید متناقض باهم و تعدادی هم مغایر هم باشند. اگر همه مولفه ها یک جهت را به شما نشان میداد چک لیست شما اشتباه است.

به زبان ساده تر : اولی به شما اعلام میکند یک کار را انجام بدهید و مورد دوم به شما اعلام میکند انجام این کار اشتباه است.

حال انسان موفق کسی است که از بین این همه تناقض و اطلاعات که هرکدام به شما یک چیز متفاوت می گوید راه درست را تشخیص بدهد. این اطلاعات نباید باهم هارمونی داشته باشند که شما را به یک مقصد ببرند.

سود در تناقض است. باهوش کسی است که تناقض را میفهمد و کودن کسی است که تناقض را متوجه نیست.

در زندگی شخصی هم این موضوع وجود دارد. انسان کم هوش در زمان ارتباط با همسر یا فرزندان فقط یک موضوع را در ذهن دارد ولی انسان باهوش مولفه های دیگر را نیز در جلو چشمان خود میبیند.

در زمان کدورت با همسر اگر فقط یک رفتار اشتباه او را در نظر دارید٬ تصمیم غلط خواهید گرفت و اگر درصد بالایی از مولفه ها به شما می گوید این تصمیم درست است٬ انجام ندادن آن اشتباه خواهد بود.

اگر حوصله نوشتن این چک لیست متناقض را ندارید بهتر است تصمیم گرفتن درباره خودتان را به دیگران واگذار کنید. شما صلاحیت تصمیم گیری درباره خودتان را نیز ندارید.

 

مولانا در دفتر دوم مثنوی می فرماید :

هست بی رنگی اصول رنگ ها / صلح ها باشد اصول جنگ ها

 

و به قول نظامی :

هرچه خلاف آمد عادت بود     /     قافله سالار سعادت بود

 

و در نهایت شیخ محمود شبستری :

نمی دانم بهر جایی که هستی / خلاف رسم و عادت کن که رستی

 

علیرضا بهرامی نسب

۱۴۰۲/۱۲/۱۶

تاریخچه آبجو و مفهوم خوشبختی

تاریخچه آبجو و شراب را میدونید ؟ ارتباطش با خوشبختی و بدبختی انسان هارو چطور ؟ به نظر شما تاریخچه آبجو و مفهوم خوشبختی ارتباطی داره ؟

A History of the World in 6 Glasses در کتاب تاریخ جهان در شش لیوان که به انگلیسی نوشته تام استندج تاریخچه 6 نوشیدنی مهم تاریخ جهان رو برای شما بازگو میکنه که بنده یک نکته که برداشت شخصیم بود رو برای شما مینویسم.

در این کتاب شما میخوانید بعد از عصر یخبندان که حدود 115000 سال قبل اتفاق افتاد و انسان ها در آن تاریخ اکثرا در حال کوچ بودن به صورت اتفاقی نوشیدنی آبجو را کشف کردند. انسان ها متوجه شدند اگر غلات را در آب نگهداری کنند عصاره ای که باقی میمونه رو هم نگهداری کنند تبدیل میشه به یک نوشیدنی گازدار سرخوش کننده.

و همین آبجو یکی از دلایلی بود که انسان ها ترجیح دادن یکجا بمونن و زیاد جابجا نشن و مقدمات تمدن فراهم شد.

انسان ها بعد از این نقطه تاریخی به فکر ذخیره غلات افتادن و همین موضوعات باعث توسعه کشاورزی و کاشتن محصولات دیگه شد. بدین ترتیب آبجو جزیی از زندگی مردم شد و پذیرایی با آبجو برای انسان متمدن بود و میهمانی های بدون آبجو معنی نداشت.

این موضوع قابل درک هست که افرادی که دسترسی کمتر به آبجو داشتند انسان های فقیر محسوب میشدند. افراد ثروتمند که مزارع بزرگ داشتند آبجو زیادی هم داشتند و همین آبجو باعث ایجاد طبقه بندی های مختلف در جوامع آن روزها شد.

نوشیدنی بعدی که نویسنده سراغش میره شرابه. بعد از کشف آبجو شراب کشف شد. شراب در آن روزها سمبل پرستیژ شد و خواص و امپراتورها فقط دسترسی به شراب داشتند.

در یونان باستان و دوره آشوریان آهسته آهسته شراب هم به جوامع راه یافت. در اون تاریخ آبجو کم کم از چشم افتاد و پست شد و یونانیان به آبجو نوشیدنی بربر ها میگفتند و این نوشیدنی رو برای جوامع فقیر میدونستن. آبجو که روزگاری سمبل افراد ثروتمند بود تبدیل شد به نوشیدنی قشر فقیر و مایع بی ارزش!

مردمی که روزگاری آرزوی نوشیدن آبجو رو داشتن و فکر میکردند نوشیدن آبجو مساویست با خوشبختی و سطح فرهنگی بالا، حالا تبدیل شده بود به نماد افراد فقیر. انسان ها یک روز با نوشیدن آبجو احساس خوشبختی داشتند و بعد از گذر زمان نوشیدن آبجو را از بدبختی خودشون میدونستند. چه تفاوتی بود بین انسان ها در آن دوران ؟

از این دست مثال ها به وفور در حال حاضر ماهم پیدا میشه مثل خودرو ها، گوشی موبایل و … از این مطلب میشه نتیجه گرفت خوشبختی فقط یک احساس که درون شماست و اگر خوشبختی را فقط در امکانات و خوردنی های دور خودتون میبینید سخت در اشتباه هستید.

 

 

علیرضا بهرامی نسب

21/10/1400

سیکل ادوار تجاری

سیکل ادوار تجاری یا به معنای دیگر چرخه کسب و کار. همه دولت ها در جهان سعی دارند به یک ثبات اقتصادی طولانی مدت دست پیدا کنند.

اما در دوره های مختلف حکومت خود به دلایل اقتصادی و سیاسی باعث به وجود آمدن چرخه های متعددی میشود. این چرخه ها بربزرگترین بنگاه های اقتصادی تا کوچکترین آنها تاثیر زیادی میگذارد.

این چرخه ها همیشه در حال تکرار شدن است فقط ابعاد این دایره به تناسب آن اتفاق ممکن است بزرگ یا کوچک باشد. شوک تحریم های آمریکا، کاهش یا افزایش قیمت نفت یا امضای برجام از دلایل ایجاد این چرخه در ایران میتواند باشد و مثال جهانی هم مثل جنگ ها و حتی یک بیماری همه گیر مثل کرونا.

حال از کجا متوجه شویم این چرخه شروع شده است ؟ لازم است با اولین مرحله آن یعنی رونق آشنا شویم.

افزایش قیمت دلار در سال 1396 شمسی را به یاد بیاورید که یک شوک اقتصادی وارد کرد و بازارها شروع به رونق گرفتند و حجم معاملات بالا رفت. مرحله بعدی این چرخه رکود اقتصادی است. در این مرحله اقتصاد وضعیت مناسبی ندارد و گردش پول بسیار سخت میشود.

همچنین در این زمان روزانه تعداد افراد بیکار بیشتر و بیشتر میشوند. یکی دیگر از تفاوت های رونق و رکود افزایش سرمایه گذاری ها در زمان رونق اقتصادی و بالعکس کاهش سرمایه گذاری و ریسک کردن در زمان رکود است.

این چرخه ها در بازه زمانی دو الی سه ساله در کوتاه مدت، تا 15 سال میان مدت و بیش از 15 سال بازه های بلند مدت نامیده میشود.

سیکل ادوار تجاری در زندگی و کسب و کار ما به چه شکل است ؟

بیش از 80% کسب و کارهایی که ما آنها را شروع کرده ایم هم به مانند نمودار بالا سیکل های مختلفی را پشت سر میگذارند. و رفته رفته صاحب آن کسب و کار بعد از 3 تا 5 سال واحد صنفی خود را جمع آوری میکند. این موضوع هم مختص ایران نیست و در تمام جهان اتفاق میافتد. تنها مدت زمان این چرخه در کشورهای مختلف متفاوت است.

دلیل این اتفاق عدم آگاهی صاحب کسب و کار از اوضاع بازار است. او نمیداند با روش هایی که طی چند سال گذشته درآمدزایی کرده نمیتواند در دوره جدید کسب درآمد کند. برای اینکه در بازار پیش رو شکست نخورید باید تفاوت عملکردها در بازار رکود و بازار عادی را بدانید.

طی چهار سال آینده 80% کسب و کارها شکست میخورند و از اقتصاد خارج میشوند و 20% باقی مانده بازار را به اختیار خود میگیرند. ویژگی این 20% ها چیست ؟

قدرت و قابلیت تغییر در بازار را دارند، خود آموزش میبینند و به کارکنان خود هم آموزش میدهند، جذابیت های موفقیت گذشته را فراموش میکنند، هر روز به دنبال متدهای جدید فروش هستند، دستمزدها را بر اساس بهره وری پرداخت میکنند، تفاوت سود ناشی از تورم و سود عملیاتی را میدانند.

80% ها چه ویژگی دارند؟

بیشتر دارایی های ایشان ثابت و غیرمولد است، دارایی با ارزش افزوده اقتصادی ندارند، مطالبات سوخت شده زیادی دارند و بیشتر تامین مالی خود را با وام انجام میدهند.

علیرضا بهرامی نسب